مهمان عزیز سلام !

حالا که سیمرغ شده ای
حالا که رسیده ای
به خانه ی خورشید
همه ی رؤیاها را پاس بدار !
به لبخندی راضی باش !
بگذار
این سرخوشی
در خانه ی خورشید کناره بگیرد .
حالا
گام به گام همه ی رودهای روشن
به دریای نور بریز !
مهمان عزیز سلام !

گامی بیش به خانه ی خورشید نمانده است
جانت را بپوشان
در قطیفه ای از نور و رحمت .
بگذار
کوله ات از پاکی و پرهیز
لبریز شود .
بگذار همه ی تاریکی ها
از دلت برود بیرون .
چشم باز کن !
حالا
یار در سرسرای قرار ایستاده است .
مهمان عزیز سلام !

بشوی
چشمانت را
جلا بده
جانت را
بگذار
از این همه شیرینی وصل لذت ببری .
آماده باش !
بپذیر
همه ی آن چه را که بر دوش توست .
به خانه ی دوست نزدیک شو !
نزدیک ِ نزدیک
نزدیکتر .
حالا
لطف ِ لطیف با توست
بی هیچ درنگی و تأخیری .
مهمان عزیز سلام !

قدر بدان !
خودت را
و شبی را
که اندک است
هزار ماه برایش !
دل قوی دار !
بیندیش
به آن طرف این سربالایی های نفسگیر ٬
به خانه ی دوست .
به مهربانی چشمانش دل ببند !
تردید نکن !
چشم بر همه ی کژی هایت بسته است .
حالا مهربان ترین نگاه ها بر تو می تابد .
مهمان عزیز سلام !

تنها چند گام تا سرای یار باقی ست
پای همتِ خویش محکم کن ؛
سعی ات را دوچندان !
آن وقت لرزش هایت
پوشیده است .
تنها کافی ست
بیرون نزنی
از راه ؛
او مهربان تر از آن است
که خطاهایت را به رخ بکشد .
گوش باز کن !
صدایش بزن !
حالا
او منتظر است تو را بشنود .

